نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم

وقتی که من تو ام و تو هم رفته ای سفر آنوقت دلم برای خودم تنگ می شود

با سلام به دوستای گلم .. ببخشید اگه خیلی کم اینجا میام

 بیشتر تو فیس بوکم هستم اکه دوست داشتین

اونجا با اسم علی اکبر حامد پیدام میکننین

 خوشحال میشم

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط Lovelorn| |


عشق واكنشي آموختني و احساسي فراگرفتني است.

يعني هر آدمي عشق را با توجه به آموخته ها، باورها و محدوديتهايش مي شناسد و تجربه مي كند

. همگي انسانها با عشق يكسان برخورد نمي كنند اما همه بر اين باورند كه اگر دوست داشتن شدت يابد به مرحله عشق مي رسند.

«اگر آدمي واقعاً و صميمانه كسي را دوست داشته باشد حتماً همه مردم دنيا و زندگي را دوست مي دارد. اگر من بتوانم به كسي بگويم تو را دوست دارم» بايد توانايي اين را هم داشته باشم كه بگويم من در وجود تو همه كس را دوست دارم

 با تو همه دنيا را دوست دارم، در وجود تو حتي خودم را دوست دارم.»

اين فكركه كسي در اين دنيا تو را دوست ندارد، باعث مي شود از خودت بدت بيايد. ولي وقتي عاشق شدي و معشوق با تو همراه شد آن وقت اعتماد به نفست بيشتر مي شود. در نتيجه خود را هم بيشتر دوست خواهي داشت، زيرا دريافته اي آنقدر خوب هستي كه كسي عاشقت شود

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط Lovelorn| |

خدایا....

کودکان گل فروش را میبینی ؟

مردان خانه به دوش....

دخترکان تن فروش....

مادران سیاه پوش...

واعظان دین فروش...

محرابهای فرش پوش...

پسران کلیه فروش...

زبان های عشق فروش...

انسانهای آدم فروش....

                          همه را میبینی ؟

           میخواهم یک تکه آسمانه کلنگی بخرم

          دیگر زمین ات بوی زندگی نمیدهد........

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |


                       من همیشه عاشق این دیالگم که پدر ژپتو به پینوکیو می گفت:


                                                پینوکیو چوب بمون

                              آدمها دنیاشون  قشنگ نیست!!!!
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط Lovelorn| |

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی

می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

 

می‌دونم شب‌ها توی تختت کتابِ شعر می‌خونی

کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

 

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته

هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

 

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای

هنوزم روحِ  هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

 

می‌دونم وقتی که بارون

تو شب می‌باره بیداری

بازم قمیشی گوش می‌دی

هنوز بارونو دوست داری

 

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم

بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

 

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن

تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

 

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن

یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

 

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه

هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

 

می‌دونم وقتی که بارون

تو شب می‌باره بیداری

بازم قمیشی گوش می‌دی

هنوز بارونو دوست داری

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن …

------------------------------

احساس

من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را

می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را

 می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین 

                                                              علی شریعتی
نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |

جرم من چیست بگو؟

صبر کن

زود نرو

اینجا یک نفر دلتنگ است

و سوالی دارد

بخدا هیچ کسی حرف دلش را نمی داند چیست ..!

او سوالی دارد

و فقط می پرسد

این چه رسمی ست که باید شعر گفت؟

اشک ریخت

ناز کشید

تحقیر شد؟

صبر کردن چقدر می ارزد؟

مگر امشب خدا خوابیده...

که تو اینگونه به من میخندی؟

بخدا می ریزم

مثل یک کوهِ بلند

مثل یک شیشه ی قدی که به سنگ

میزند کودکِ بازیگوش..!

واگر دیر کنی...

مثل یک کاسه ی بی ارزش آب می ریزم..!

اینجا یک نفر دلتنگ است

و سوالی دارد

که چرا

قصه ی عشق در شهر شما

به هوسرانی یک مردِ غریب حساس است؟

گونه ها

خنده ها

خاطراتت همه شیرین...

و درد...

حاصلِ دست درازی به کدامین گیاه است؟

بگوجرم من چیست ؟

بگو؟

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط Lovelorn| |

 گاهی ماهی واس موندن ، باید از آب جدا شه

 گاهی هم باید بمیری تا که یک زندگی نو ، شه

میدونم سخت جون می دم     باور کن اینو فهمیدم

 ولی خسته شدم بس که      دلم رنجید و خندیدم

 تو خوب و من بد عالم          از این حس تو خوشحالم

 تو این حال و هوای عشق

                                       به جون تو بده حالم

گاهی ماهی واس موندن     باید از آب جدا شه

گاهی هم باید بمیری      تا یک زندگی  نو ، شه

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |

بهم گفت که دوستم داره

بهم گفت که منو میخواد

بهم گفت اگه پاش باشه ، ته حادثه می یاد

بهم گفت که نفسهاشم. اگه باشم می مونه

بهم گفت شور بودن رو توی نگام می خونه

      دروغ گفت     دروغ گفت

             دروغ گفت

میگفتش من هواشم تموم قصه هاشم

میگفتش آبروشم همیشه روبروشم

میگفت از خاکی دوره

              میگفت سنگ صبوره

میگفت تنها نمیشم

             میگفت می مونه پیشم

    دروغ گفت       دروغ گفت

            دروغ گفت

بهم میگفت که زندگیش با من عجینه

میگفت چشمای من واسش یه دنیاست ، سرزمینه

میگفت طاقت میاره بچه گیهامو ، بدیهامو

میگفت از من میرونه خون دلهامو ، خستگیهامو

بهم میگفت که مثل هیچکس نیست

میگفت توی نگاهش خار و خس نیست

میگفت طاقت نمیاره نباشم

میگفت از فکرشم می میره که

                فکر کنه از دنیاش جدا شم

اینا رو اون بهم میگفت......

       دروغ گفت       دروغ گفت

                دروغ گفت

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط Lovelorn| |


:قالبساز: :بهاربیست: